SHATTERED GUARD
وقتی به خیابان اصلی رسید، به سرعت دستش را برای یک تاکسی بلند کرد. وقتی داخل ماشین نشست، تازه نفسِ راحتی کشید.
«برو به کتابخونهی مرکزی، سریع لطفاً.»
کتابخانه، پناهگاهِ او بود. جایی که بوی کاغذ و سکوت، جایگزینِ بوی عرق و فریادهای جونگکوک میشد. او باید این امتحان را عالی میداد تا به مادرش ثابت کند که آیندهاش در کتابهاست، نه در مشتزنی.
جلوی درِ کتابخانه، دو نفر از دوستان صمیمیاش، سورا و میا، منتظرش بودند. با دیدن شارلوت، به سمتش دویدند.
سورا با تعجب به دستهای شارلوت که با چسب زخم پوشانده شده بود نگاه کرد. «شار! اینا چیه؟ باز با اون مربیِ روانی تمرین کردی؟»
شارلوت کولهاش را بالاتر کشید و با لحنی که سعی داشت عادی به نظر برسد، گفت: «بیخیال سورا، اون فقط یه کابوسه که فعلاً ازش فرار کردم. امروز فقط امتحان برام مهمه. نمیخوام حتی اسم اون دلقک رو بشنوم.»
میا با نگرانی گفت: «ولی شار، مادرت بفهمه پوستت رو میکنه. اون مربی هم… میگن خیلی کینهایه. اگه نیای باشگاه، حتماً دنبالت میگرده.»
شارلوت پوزخندی زد و درِ کتابخانه را باز کرد. «بذار بگرده. اینجا قلمروی منه. اون جاش توی اون دخمهی کثیفشه، نه بین کتابها. بیاید بریم، وقت نداریم.»
او وارد سالنِ مطالعه شد و پشتِ میزِ همیشگیاش نشست. کتابِ قطورِ حقوق را باز کرد، اما برای یک لحظه، تصویرِ چشمانِ سیاه و درندهی جونگکوک و نیشخندِ ترسناکش روی صفحات کتاب نقش بست. لرزشی ناخواسته بدنش را تکان داد. او سعی کرد تمرکز کند، اما حسی تهِ دلش میگفت که این آرامش، فقط آرامشِ قبل از طوفان است.
ساعتِ دهِ صبح، زمانِ امتحانِ سرنوشتسازِ او بود. و او نمیدانست که جئون جونگکوک، کسی نیست که به راحتی از “عروسک” لجبازش بگذرد.
ادامه دارد....
«برو به کتابخونهی مرکزی، سریع لطفاً.»
کتابخانه، پناهگاهِ او بود. جایی که بوی کاغذ و سکوت، جایگزینِ بوی عرق و فریادهای جونگکوک میشد. او باید این امتحان را عالی میداد تا به مادرش ثابت کند که آیندهاش در کتابهاست، نه در مشتزنی.
جلوی درِ کتابخانه، دو نفر از دوستان صمیمیاش، سورا و میا، منتظرش بودند. با دیدن شارلوت، به سمتش دویدند.
سورا با تعجب به دستهای شارلوت که با چسب زخم پوشانده شده بود نگاه کرد. «شار! اینا چیه؟ باز با اون مربیِ روانی تمرین کردی؟»
شارلوت کولهاش را بالاتر کشید و با لحنی که سعی داشت عادی به نظر برسد، گفت: «بیخیال سورا، اون فقط یه کابوسه که فعلاً ازش فرار کردم. امروز فقط امتحان برام مهمه. نمیخوام حتی اسم اون دلقک رو بشنوم.»
میا با نگرانی گفت: «ولی شار، مادرت بفهمه پوستت رو میکنه. اون مربی هم… میگن خیلی کینهایه. اگه نیای باشگاه، حتماً دنبالت میگرده.»
شارلوت پوزخندی زد و درِ کتابخانه را باز کرد. «بذار بگرده. اینجا قلمروی منه. اون جاش توی اون دخمهی کثیفشه، نه بین کتابها. بیاید بریم، وقت نداریم.»
او وارد سالنِ مطالعه شد و پشتِ میزِ همیشگیاش نشست. کتابِ قطورِ حقوق را باز کرد، اما برای یک لحظه، تصویرِ چشمانِ سیاه و درندهی جونگکوک و نیشخندِ ترسناکش روی صفحات کتاب نقش بست. لرزشی ناخواسته بدنش را تکان داد. او سعی کرد تمرکز کند، اما حسی تهِ دلش میگفت که این آرامش، فقط آرامشِ قبل از طوفان است.
ساعتِ دهِ صبح، زمانِ امتحانِ سرنوشتسازِ او بود. و او نمیدانست که جئون جونگکوک، کسی نیست که به راحتی از “عروسک” لجبازش بگذرد.
ادامه دارد....
- ۷۱
- ۰۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط